سنگين شده است!
كلمات نمي آيند
و من بي زبان تر از هميشه
حرفي نمانده براي گفتنم
زباني كه سنگين و دلي كه سنگ
انگار هر دو را
همه را
جايي همان گوشه كنارهاي روزهاي عاشقي ام
جا گذاشه باشم.
و حالا بي ضمير هم
- حتي انگار اگر بخواهم-
نمي توانم عاشق باشم!
تو
مثل ضميري كه در خيابان پيدا كرده باشم
يا از اين صفحه ي روشن
- كه ساعتها روبرويم مي ماند گاهي و حرفي به انگشتان باريكم نمي ايد كه بنويسم-
از همان شكلك خنداني كه من دوستش دارم
كه مثل توپ قلقلي زردي بالا و پايين مي رود، كه هي مي خوابد و هي مي خندد!
با يك سلام شروع مي كنيم و بعد
كم كم
در جاهاي باريك با چكه چكه هاي اشك
ذره ذره ، تمام مي كني!
انگار هر چه سخت تر بنويسي كه خودت هم نفهمي، فرهيخته تر به نظر مي رسي!!
بي فعل
بي فاعل
بي مفعول..
بي من و تو
همه چيز بيخودي شكل مي گيرد.
تمام شاخه ها را امتحان مي كني و هيچكدام به دلت نمي چسبد
"هميشه يه پاي بساط لنگه"
و تو نمي تواني پيداش كني كه شايد درست شود
شايد پاي دلت مي لنگد كه چسب ِ خوب ندارد!
از اين شاخه
به آن شاخه
با وزن و قافيه شروع مي كني اما فقط يك مصرع!!
در ِدلت باز مي شود،
كلمات سپيد مي شوند
بعد هم بي فعل و فاعل و بي همه چيز!
به خودت كه مي آيي صفحه ي سپيد را سياه كرده اي و هيچ در هيچ!
چشمانم باز نمي شد
سرم درد داشت آنقدر كه همه ي كلمات را بالا آوردم و سرم انگار خوب شده!
*هستم.. خوبم و دلم برای اینجا و همه ی دوستای عزیزی که اینجا دارم تنگ شده ..
دلم میخواد بنویسم ما دستم نمیره! گرچه این مدت اینجا نوشتن انگار متاسفانه برام تمرین خوب نوشتن نشد! مثل دفترچه یادداشت بود گاهی. اما آدمیزاده.. به همینام عادت می کنه..
میخوام بعد از سالها یه مدت حسابی عاطل و باطل باشم. ساده باشم خیلی ساده..
