تبليغاتX
روزهــاي ابــري ِ مـن

روزهــاي ابــري ِ مـن

سنگين شده است!

كلمات نمي آيند

و من بي زبان تر از هميشه

حرفي نمانده براي گفتنم

زباني كه سنگين و دلي كه سنگ

انگار هر دو را

همه را

جايي همان گوشه كنارهاي روزهاي عاشقي ام

جا گذاشه باشم.

و حالا بي ضمير هم

- حتي انگار اگر بخواهم-

نمي توانم عاشق باشم!

 

تو

مثل ضميري كه در خيابان پيدا كرده باشم

يا از اين صفحه ي روشن

- كه ساعتها روبرويم مي ماند گاهي و حرفي به انگشتان باريكم نمي ايد كه بنويسم-

از همان شكلك خنداني كه من دوستش دارم

كه مثل توپ قلقلي زردي بالا و پايين مي رود، كه هي مي خوابد و هي مي خندد!

با يك سلام شروع مي كنيم و بعد

كم كم

در جاهاي باريك با چكه چكه هاي اشك

ذره ذره ، تمام مي كني!

  

انگار هر چه سخت تر بنويسي كه خودت هم نفهمي، فرهيخته تر به نظر مي رسي!!

بي فعل

بي فاعل

بي مفعول..

بي من و تو

همه چيز بيخودي شكل مي گيرد.

تمام شاخه ها را امتحان مي كني و هيچكدام به دلت نمي چسبد

"هميشه يه پاي بساط لنگه"

و تو نمي تواني پيداش كني كه شايد درست شود

شايد پاي دلت مي لنگد كه چسب ِ خوب ندارد!

 

از اين شاخه

به آن شاخه

با وزن و قافيه شروع مي كني اما فقط يك مصرع!!

در ِ‌دلت باز مي شود،

كلمات سپيد مي شوند

بعد هم بي فعل و فاعل و بي همه چيز!

 

به خودت كه مي آيي صفحه ي سپيد را سياه كرده اي و هيچ در هيچ!

 

چشمانم باز نمي شد

سرم درد داشت آنقدر كه همه ي كلمات را بالا آوردم و سرم انگار خوب شده!

 

 

*هستم.. خوبم و دلم برای اینجا و همه ی دوستای عزیزی که اینجا دارم تنگ شده .. 

دلم میخواد بنویسم ما دستم نمیره! گرچه این مدت اینجا نوشتن انگار متاسفانه برام تمرین خوب نوشتن نشد! مثل دفترچه یادداشت بود گاهی. اما آدمیزاده.. به همینام عادت می کنه..

میخوام بعد از سالها یه مدت حسابی عاطل و باطل باشم. ساده باشم خیلی ساده..

+  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 0:17 قبل از ظهر  / داروگ  | 


جناب آقاي مهندس ..

مدير عامل محترم!!

با سلام و احترام

به استحضار مي رسانم به دليل مشكلات موجود در حيطه كاري اينجانب، پس از اين توانايي ادامه همكاري با اين شركت محترم را ندارم.

 لذا خواهشمندم با استعفاي اينجانب موافقت فرماييد.

با احترام

داروگ!!

و ديشب من توانستم نفس راحتي.. نفس هاي راحتي بكشم

و خدايي اون "شركت محترم" و "با احترام" رو به زور سرنيزه ي همكاران نوشتم. يعني كلا استعفا رو نوشتم كه براي گرفتن حق و حقوقم دچار دردسرم نكنند و اِلا امروز مي رفتم و فردا نمي امدم.

و الان فقط به دنبال آرامشم و راه رستگاري! و رها شدن از اين "من" ي كه مدتهاست دوستش ندارم، تحملش مي كنم فقط.

هيشكي يه ف ي ل ت ر شكونه درس درمون نداره؟؟؟


+  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 10:19 قبل از ظهر  / داروگ  | 

نوشتنم نمياد ولي دلم نيومد اين شعر و آهنگش رو با كسي شريك نشم. اينجا كسي با اين آهنگا حال نميكنه فلذا بنده هم تنها و با هدفون گوششون ميدم


ای هر آن قطره ز آفاق هر آن ابر ببار


بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه


+


سوگواران تو امروز خموشند همه

که دهان های وقاحت به خروشند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست

زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه


آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی

روزها شحنه و شب، باده فروشند همه


باغ را این تب روحی به کجا بُرد که باز

قُمریان از همه سو خانه به دوشند همه



ای هر آن قطره ز آفاق هر آن ابر ببار

بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه


گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز

مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه

به وفای تو که رندان بلاکش فردا

جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه



+  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:46 بعد از ظهر  / داروگ  | 


بيسكوييت مادر ساختن به چه بد مزگي! گند زدن به كُـلّ ِ بچگيات! اونوخ ميگن " شيريني خاطره هاي كودكي " !!!


يه مُش بچه ي تپل ِ ترگل ور گل ِ بيچاره ي از همه جا بي خبر هم قراره اونا رو بخورن (غافل از اينكه ما چي خورديم اونا چي ميخورن!(

+  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 4:40 بعد از ظهر  / داروگ  | 


گندم خبر گرفته

" مثل اينكه فلسطين آزاد شده ديگه لازم نيست جمعه بريم راه پيمايي " !!


+  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 4:18 بعد از ظهر  / داروگ  | 


يعني من وسط اون خاكهاي نرم تخت جمشيد، كاملا خوابيدم روي زمين تا اين عكسه بالاخره شد اوني كه ميخواستم ! (عكس اين گوشه سمت چپ صفحه)


ايران!

صدای خسته ام را بشنو ای ایران

شِکوای نای خسته ام را بشنو ای ایران

 

می خوانم آوازی میان ضرب ِ طوفان ها

همخوانی ِِ من با رعد و برق و باد و باران ها


آواز من هر چند ایرانم غم انگیز است
با این همه از عشق، از عشق تو لبریز است


من از دماوند و سهندت قصه می گویم
ز کوه های سربلندت قصه می گویم


ز رودهایت، اشک های غرقه در خونت
ز خشم ِ کرخه، زاری های کاروانت


در ذهن ِ من ريگ روانت نيز سرسبز است
حتی کویرت نیز بی پاییز سرسبز است


دیگر چه باغ های چون بهشت ِ تو
ای در خزان هم سبز بودن سرنوشتِ تو


اوجِ ستون های بلند تخت جمشیدت
از سربلندی، سر رسانیده به خورشیدت

 

پروا مکن از این شکستنها،

که در فرجام

ایران من تو کامیابی دشمنت ناکام


می دانمت اما که جای ایستادن نیست
می دانمت جای به مرداب اوفتادن نیست


ایران من ای یادگار ِ یادگارانم
ای کوکبِ پیشانی ِ تاریخ، ایرانم

 

ایرانم ای سیلاب دریاگوی دریاجوی
از آنسوی تاریخ، ره طی کرده تا این سوي


جویی که از سرچشمه ی آیینه ات جاریست
خونی که از زخم عمیق سینه ات جاریست


می شوید از دل های ما هم زنگ غم ها را
همراه تو با خود به دریا می برد ما را

ایران من ای یادگار ِ یادگارانم
ای کوکبِ پیشانی ِ تاریخ

ایرانم!



حسين منزوي

ترانه ي ايران/آلبوم ماه و پلنگ/كورش يغمايي

+  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 1:15 بعد از ظهر  / داروگ  | 

 گاهي كه دلم مي گيره و اينجا از دلتنگيام مي نويسم، انگار زودتر خوب ميشم! آخه انقدر دوستاي خوبي دارم كه مرهم زخمام ميشن و درداي منو كم مي كنند، كه اصلا خجالت مي كشم عجز و لابه كنم!

من هر بار هم كه بگم ، باز شماها بيشتر خوبيد!! بدونيد كه براي من ارزش داريد ... زياد.

+  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 8:42 قبل از ظهر  / داروگ 


نمي فهمم چه لذتي داره بچرخي تو روزاي گذشته ت و هِي چنگ بندازي به خاطره ها و مث ديوونه ها اشك خودتو در بياري!!!؟؟؟


+  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 3:12 بعد از ظهر  / داروگ  | 

ليديز اند جنتلمن!

مدتيه كه گويا بنده با اين آدرس http://darvag.blogfa.com ميرم اينو اونور (تو وبلاگاي پرشين بلاگ) و هِي كامنت ميذارم !! نميدونم كِي اون 7 ِ  آخر ِ آدرسم جا افتاده ولي گويا مدتيه كه به اين كار مشغولم!! و تازه به جواتي هم متهم شدم! بهر حال جهت استحضار عرض كردم!

+  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:45 بعد از ظهر  / داروگ 

درسته كه من اصلا نميدونم جريان چي بود و كي به كي بود! ولي اينو ميدونم كه وقتي پاي عشق و عاشقي و فداكاري و بدتر از اينا پاي جدايي كه وسط بياد، من اشكم تو آستينمه و فوري سرازير ميشه! حالا ميخواد جومونگ باشه يا هر خر ديگه اي!!

من نه تنها اين سريال رو نمي ديدم بلكه خيلي هم متاسفم كه دست اندركاران اين كار، همچين چيزاي آب دوغ خياري پخش مي كنند و سطح سليقه ي مردم رو پايين نگه مي دارند!!


+  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:16 قبل از ظهر  / داروگ  |