تبليغاتX
روزهــاي ابــري ِ مـن

روزهــاي ابــري ِ مـن


جناب آقاي مهندس ..

مدير عامل محترم!!

با سلام و احترام

به استحضار مي رسانم به دليل مشكلات موجود در حيطه كاري اينجانب، پس از اين توانايي ادامه همكاري با اين شركت محترم را ندارم.

 لذا خواهشمندم با استعفاي اينجانب موافقت فرماييد.

با احترام

داروگ!!

و ديشب من توانستم نفس راحتي.. نفس هاي راحتي بكشم

و خدايي اون "شركت محترم" و "با احترام" رو به زور سرنيزه ي همكاران نوشتم. يعني كلا استعفا رو نوشتم كه براي گرفتن حق و حقوقم دچار دردسرم نكنند و اِلا امروز مي رفتم و فردا نمي امدم.

و الان فقط به دنبال آرامشم و راه رستگاري! و رها شدن از اين "من" ي كه مدتهاست دوستش ندارم، تحملش مي كنم فقط.

هيشكي يه ف ي ل ت ر شكونه درس درمون نداره؟؟؟


+  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 10:19 قبل از ظهر  / داروگ  | 

نوشتنم نمياد ولي دلم نيومد اين شعر و آهنگش رو با كسي شريك نشم. اينجا كسي با اين آهنگا حال نميكنه فلذا بنده هم تنها و با هدفون گوششون ميدم


ای هر آن قطره ز آفاق هر آن ابر ببار


بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه


+


سوگواران تو امروز خموشند همه

که دهان های وقاحت به خروشند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست

زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه


آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی

روزها شحنه و شب، باده فروشند همه


باغ را این تب روحی به کجا بُرد که باز

قُمریان از همه سو خانه به دوشند همه



ای هر آن قطره ز آفاق هر آن ابر ببار

بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه


گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز

مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه

به وفای تو که رندان بلاکش فردا

جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه



+  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:46 بعد از ظهر  / داروگ  | 


بيسكوييت مادر ساختن به چه بد مزگي! گند زدن به كُـلّ ِ بچگيات! اونوخ ميگن " شيريني خاطره هاي كودكي " !!!


يه مُش بچه ي تپل ِ ترگل ور گل ِ بيچاره ي از همه جا بي خبر هم قراره اونا رو بخورن (غافل از اينكه ما چي خورديم اونا چي ميخورن!(

+  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 4:40 بعد از ظهر  / داروگ  | 


گندم خبر گرفته

" مثل اينكه فلسطين آزاد شده ديگه لازم نيست جمعه بريم راه پيمايي " !!


+  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 4:18 بعد از ظهر  / داروگ  | 


يعني من وسط اون خاكهاي نرم تخت جمشيد، كاملا خوابيدم روي زمين تا اين عكسه بالاخره شد اوني كه ميخواستم ! (عكس اين گوشه سمت چپ صفحه)


ايران!

صدای خسته ام را بشنو ای ایران

شِکوای نای خسته ام را بشنو ای ایران

 

می خوانم آوازی میان ضرب ِ طوفان ها

همخوانی ِِ من با رعد و برق و باد و باران ها


آواز من هر چند ایرانم غم انگیز است
با این همه از عشق، از عشق تو لبریز است


من از دماوند و سهندت قصه می گویم
ز کوه های سربلندت قصه می گویم


ز رودهایت، اشک های غرقه در خونت
ز خشم ِ کرخه، زاری های کاروانت


در ذهن ِ من ريگ روانت نيز سرسبز است
حتی کویرت نیز بی پاییز سرسبز است


دیگر چه باغ های چون بهشت ِ تو
ای در خزان هم سبز بودن سرنوشتِ تو


اوجِ ستون های بلند تخت جمشیدت
از سربلندی، سر رسانیده به خورشیدت

 

پروا مکن از این شکستنها،

که در فرجام

ایران من تو کامیابی دشمنت ناکام


می دانمت اما که جای ایستادن نیست
می دانمت جای به مرداب اوفتادن نیست


ایران من ای یادگار ِ یادگارانم
ای کوکبِ پیشانی ِ تاریخ، ایرانم

 

ایرانم ای سیلاب دریاگوی دریاجوی
از آنسوی تاریخ، ره طی کرده تا این سوي


جویی که از سرچشمه ی آیینه ات جاریست
خونی که از زخم عمیق سینه ات جاریست


می شوید از دل های ما هم زنگ غم ها را
همراه تو با خود به دریا می برد ما را

ایران من ای یادگار ِ یادگارانم
ای کوکبِ پیشانی ِ تاریخ

ایرانم!



حسين منزوي

ترانه ي ايران/آلبوم ماه و پلنگ/كورش يغمايي

+  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 1:15 بعد از ظهر  / داروگ  | 

 گاهي كه دلم مي گيره و اينجا از دلتنگيام مي نويسم، انگار زودتر خوب ميشم! آخه انقدر دوستاي خوبي دارم كه مرهم زخمام ميشن و درداي منو كم مي كنند، كه اصلا خجالت مي كشم عجز و لابه كنم!

من هر بار هم كه بگم ، باز شماها بيشتر خوبيد!! بدونيد كه براي من ارزش داريد ... زياد.

+  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 8:42 قبل از ظهر  / داروگ 


نمي فهمم چه لذتي داره بچرخي تو روزاي گذشته ت و هِي چنگ بندازي به خاطره ها و مث ديوونه ها اشك خودتو در بياري!!!؟؟؟


+  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 3:12 بعد از ظهر  / داروگ  | 

ليديز اند جنتلمن!

مدتيه كه گويا بنده با اين آدرس http://darvag.blogfa.com ميرم اينو اونور (تو وبلاگاي پرشين بلاگ) و هِي كامنت ميذارم !! نميدونم كِي اون 7 ِ  آخر ِ آدرسم جا افتاده ولي گويا مدتيه كه به اين كار مشغولم!! و تازه به جواتي هم متهم شدم! بهر حال جهت استحضار عرض كردم!

+  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:45 بعد از ظهر  / داروگ 

درسته كه من اصلا نميدونم جريان چي بود و كي به كي بود! ولي اينو ميدونم كه وقتي پاي عشق و عاشقي و فداكاري و بدتر از اينا پاي جدايي كه وسط بياد، من اشكم تو آستينمه و فوري سرازير ميشه! حالا ميخواد جومونگ باشه يا هر خر ديگه اي!!

من نه تنها اين سريال رو نمي ديدم بلكه خيلي هم متاسفم كه دست اندركاران اين كار، همچين چيزاي آب دوغ خياري پخش مي كنند و سطح سليقه ي مردم رو پايين نگه مي دارند!!


+  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:16 قبل از ظهر  / داروگ  | 

بادبادك باز را ميخوانم. چند صفحه بيشتر نمانده .. با روح و روانم بازي كرد تمام سطرهايش! در فصلهاي اول پر از نفرت بودم، يادم نمي آيد كتابي خوانده باشم كه قهرمان داستانش! اين همه نفرت انگيز باشد!

با بزدلي از پشت ديوار سرك مي كشد و مي بيند به نزديكترين دوستش تجاوز مي شود -به كسي كه هميشه حاميش بوده- و فقط تماشا مي كند! بعد هم به جاي جبران، جبران مافات! آن همه بي مهري و سنگدلي به خرج مي دهد براي رها شدن از عذابي كه مي كشد، براي دور كردن سايه گناهش. غافل از اينكه نشدنيست.

امير مرا حسابي عصباني مي كرد. مي توانستم آنقد بزنمش كه از پا بيفتد.

و بعد بزرگ كه مي شوي گناه هايي هست كه تمام روزهاي زندگيت با تو بوده و فراموشت نشده اند. چيزهايي كه با همان پر رنگي ِ روزي كه اتفاق افتاده اند با تو همراهند.

تمام كودكيهايت جلوي چشمانت، پا به پاي امير همه را به ياد مي آوري، دويدن در كوچه هايي كه تمام عشقت بودند تمام شادي ات بودند، ولگردي ها، بازيهاي بچگي، خنده هاي بي دليل و تمام بوها و مزه ها، صداها، همه چيز را با جزئيات دور و برت مي بيني. اسيرت مي كنند و اشكت را در مي آورند.


*امروز صبح تو تاكسي يك پسر افغاني كنارم بود. ديگه ازش بدم نمي اومد، نفرت نداشتم كه چرا تو مملكت ما دارن براي خودشون زندگي مي كنن عده اي از اونها حتي زور هم به ما ميگن، تجاوز مي كنند و ميان و ميرن و كسي جدي جدي بيرونشون نمي كنه.. گرچه موندن تو خاك خودت و دفاع از خونه ت و پا به پاي مردمت جنگيدن حرفي ست جدا، ولي من امروز تونستم همه شونو با يه چشم نبينم


+  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 9:30 قبل از ظهر  / داروگ  |